خرید بک لینک

در روزگار پیشین صیادی بود، هر روز برون آمدی و مرغان را بگرفتی و بکشتی. روزی سرمایی عظیم بود، به صحرا رفته بود و مرغان را گرفته بود و پر و بال ایشان را میکند، و از غایت سرما آب از چشم او میدوید.

یکی از آن مرغان گفت: «بیچاره مردی حلیم است و رحیمدل، بر ما میگرید.»
دیگری گفت: «در گریۀ چشمش منگر، در فعل دستش بنگر» !

از جوامع الحکایات محمد عوف

برچسب: نویسنده: اشکان فراهانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:23

صفحه بندی