حکایت آن بانوی...

ساخت وبلاگ
چکیده : تو شلوغیِ اربعین دیدم زنی با عبای عربی روبروی حرم سیدالشهدا با لهجه و کلام عربی با ارباب سخن میگوید... با عنوان : حکایت آن بانوی... بخوانید :

تو شلوغیِ اربعین دیدم زنی با عبای عربی روبروی حرم سیدالشهدا با لهجه و کلام عربی با ارباب سخن میگوید.
عربی م را می‌فهمیدم؛
زنِ عرب می‌گفت:
 آبرویم را نبر،
به سختی اذن زیارت از شوهرم گرفته ام...
بچه هایم را گم کرده‌ام ...
اگر با بچه ها به خانه برنگردم شوهرم مرا میکشد...

گریه می کرد و با سوزِ نجوایش اطرافیان هم گریه می‌کردند

کم کم لحن صحبتش تند شد:

توخودت دختر داشتی...
جان سه ساله ات کاری بکن...
چند ساعت است گم کرده‌ام بچه‌هایم را.

🌹 کمی به من برخورد که چرا این‌طور دارد با امام حسین(ع) حرف می‌زند.

ناگهان دو کودک از پشت سر عبایش را گرفتند...
یُمّا یُمّا می‌کردند...
زن متعجب شد...

🌹 با خود گفتم لابد باید الان از ارباب تشکر کند..
بچه هایش را به او دادند، اما بی خیالِ از بچه های تازه پیداشده دوباره روبرویِ حرم ایستاد..

🌹 شدت گریه اش بیشتر شد!!
همه تعجب کرده بودیم!
رفتم جلو
.. : خانم چرا هنوز گریه میکنی؟
خدا را شاکر باش!

🌹 زن با گریه ی عجیبی گفت:
 من از صاحب این حرم بچه هایِ لالم را که لال مادرزاد بودند خواسته ام، اما نه تنها بچه هایم را دادند، بلکه شفای بچه هایم را هم امضا کردند

نماز در صحرا(عکس روز نشنال جئوگرافی)حکایت,بانوی,...
ما را در سایت نماز در صحرا(عکس روز نشنال جئوگرافی) دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 17 تاريخ : شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:35